سروده ای از روشنفکر مسلمان دکتر سروش در ستایش پیامبر اسلام
ملک هشتی سوی مالک می روی بال در بال ملائک می روی
ای شب از چشم سیاهت شرمگین وی نگاهت آبشار آتشین
تا که در چشم تو آویختم از نگاه اهرمن بگریختم
داور ما ، باور ما دین توست جنت موعود ما آئین توست
لغو و بطلان را بدانجا راه ، نه دعوتش را تلخی اکراه ، نه
ای مبارک آن گلیم گل تو را وی خنک آن وصف مزمل تو را
نه ملک بودی نه دلخسته ز خاک ای بشیر ما بشر بودی و پاک
داده تو باده تو دیگر است هستی ما مستی ما زان سر است
نسخه قانون ما عین شفاست مصحف ما مستفاد از مصطفی است
ای شهاب اهرمن سوز قوی آفتابی از چه پنهان می روی
پرده تزویر دیوان را بسوز ظلمت ظلم خدیوان را بسوز
در عتابت صد عنایت مضمر است تلخه ای کن کز شکر شیرین تر است
بین که از کشتی نشینان تنیم همتی ، تا کشتی تن بشکنیم
بین که مسکینیم و در بند شهیم خسرو ما شو که از خسران رهیم
جاهلان سرور شدستند و ز بیم عاقلان سر ها کشیده در گلیم
هین روان کن ای امام المتقین این خیال اندیشگان را تا یقین